چه شعر تازه نویسم  به چشمهای تو آید

چو خواندم از مژگانت ،‌ سروده های جهان را

فرشته

  به دلهره نخستین دیدار سوگند 

در تصنیف  دلدادگیم

تو را بر صلیب تکرار خواهم نشاند

تا هر روز و هر روز

تردید بلورینت را 

در آب مقدس آغشته به شراب  کام

بشویم از گناه نخستین

و تو را بیاویزم  بر بلندای

ابدیتی هماره  جاوید

و ترا بر مرکبی سوار ندیده

به سیر برم  در محاق چشمانت

که تقدیر چنین نگاشته

که هبوط مقرر نیست بر فرشتگان

ای تلالو خورشید هنگام غروب

بد نشستست به دل تیغه فولادی عشق
خون بهای دل من آخته فولاد است
دیر گاهیست که این فاخته خوش الحان
از جفای گل این گلکده در فریاد است

ذوقم نمیکشد که قلم بر ورق کشم

دستم نمیرسد بُنِ دندانِ لَق کشم

سیل و تگرگ زخمه به بار و برم زده

طوفان شب به بال و پرِ پرپرم زده

من خسته ام مثالی زنی بعد زایمان

افسرده و غمین که شکستیم رایگان

در قسمت جواني ما ،‌ نقش پير زد

چرخ و فلك كه در ظلماتي به تير زد

حسرت به دل نشسته چو گل منتظر به آب

يا از هجوم غصه زدم خويشتن به خواب

دست نیاز ما به لب آسمان رسيد

يك غنچه فلک زده از باغ دل نچيد

تابي نمانده در تبرِ خسته از نفاق

سر ميكنم زطعنه شب و روز در اتاق

جز خس نمانده حاصلي از بار مزرعه

خشكيده چاه دل ، قمر شب كپك زده

امشب صداي خسخس سينه امان بريد

چشمم ضعيف گشت وخودم خويش را نديد

آبم ز زير پوست شد از غم بخار داغ

روغن به ته رسيده ندارد توان چراغ

قرباني فلك زده اي مانده زير تيغ

جاني كه گشته دامگهش اين جهان دريغ

ابري سياه و سرخ گرفتست كوه را

افسرده اي كه هجمه دريده است روح را

انكار لانه كرده همينجا ميان دل

احساس پر كشيده به خاكم سرشته گل

بغضي نهان ميانه دل پا گرفته است

صدها صداي نحس ،‌ زغم جا گرفته است

باري كشيده ا ز ازلش ،‌دوش زخميم

خونابه اي روان شده از شور بختيم

عكسم ميان قاب طلا رنگ رفته شد

درهاي ما به باغ جنان ،‌بست و تخته شد

چون كودكي كه كودكيش را گرفته اند

همچون عقاب بالغ و بالي كه چيده اند

اينك منم درون اتاقي كه نفرت است

سهمي كه قسمتش نَمِ دنياي غفلت است

دستي به غُرّه بگيرم به پاي خويش

تا بر كشم زدل به كماني ستيغ و ريش

من ميكشم به صفحه اين ملك رودها

آرام ميكنم شب و شاداب ، روزها

بايد كه بشكنم به جهان اين طلسم آب

ميگيرم از تمامي چشمان مانده خواب

شوقي چنان به عمر بريزم جوان شود

گلدسته هاي ساكت شب نغمه خوان شود

اين روزگار خسته چو شب ، تنگ و كوته است

باران عافيت نگري باز در ره است

بايد برون كشي تو از اين ورطه رخت خويش

همت طلب كه كام بگيري ز بخت خويش

آن گل که چیده ام ز سر التیام بود

بوی تو میدهد همه غنچه های شهر 

ارزش  پيله ابريشمي از ذات  خود است 

ورنه هر كس بتند پيله به خود والا نيست

اي نو گل شكفته مغرور شوره زار

پيش از شكفتنت به زمين كوچه باغ بود

 

بس فشرده ست دلم در غم وحشت زايي

شير ه جان من از چشم به يغما برده ست

بس كه لرزاند عذابت دل ما را چون بید

رو سفید است و پر انصاف دل زلزله ها

غروب غمگين

غروبي عمين رفتي از پيش من

نه داري گله نه سوالي زمن

نفهميدمت عاقبت حال تو

نديدم  خودم رو تو چشماي تو

هنوز حال دلداگيت  با منه

تو ابراي باراني  ما  غمه

اگر عاشقي  حرف دل گوش كن

بيا آتش  درد و خاموش كن

اگر شعله گيرد غم دورييت

بسوزاند اين  بغض دلگيرييت

تو احوال چشمات يك باراني ام

تو حال خوشت من يه قرباني ام

نباشي اگه اوج پرواز نيست

 مجال طلوعي تو شنزار نيست

چرا حال شبهام  پر از پرسشه

نزار عاشقي تو  روزات گم بشه

گمونم  كه اينجوري تركم كني

منو اين غمت عاقبت ميكشه

دعا میکنم من دعایی بزرگ

اگر چه زبانم گرفته است و گنگ

نکرده دلم جز تو هیچ ادعا

فقط میکنم نام پاکت  صدا

که ای ریشه و خون رگهای من

چرا محو شد  رنگ فردای من

تو ای قلعه و ای حصار آهنی

پناه دل بی قرار منی

من اینجا به هر معبدی عابدم

تویی هر نفس از دم و باز دم

ترانه  من همیشه به یادتم

 بگو کدوم شبی مهمون اون چشای خیسم 

باید چقدر دیگه به خاطرت من اشک بریزم

غروب شهر ما دلتنگی هاش  دلسوزه عشقم

با اینکه سنگ دلی برات صد تا نامه نوشتم

یک سنجاقی به موهات میزنم رنگ چشاته 

برو هرجا که رفتی عشق من همش باهاته

میون عکسایی که پاره کردی وقت رفتن

نفهمیدم چی میخواستی هواخواهات کی ها هستن

هنوز درگیر حرفاتم که لالاییم میشد اغلب

همیشه عادتم این بود بگم دیوونتم  هر شب

ولی یک عکس چشمات رو همش تو جیب میذارم

بیا برگرد که بی تو من ، تو سینه ام درد تو  دارم

هنوز م  دوستت دارم  بیا  اشکات رو خالی کن

دیگه این آخرین باره ، بیا امشب یه کاری کن

تویی

دردیست درمانش تویی

دینسیت ، ایمانش تویی

شامیست ، مهتابش تویی

بی تو شده تنها منم

خوابی به دیدارت منم

شوقی به پندارت منم

پنهان پیدایت منم

هر نقش دیوارم تویی

ای حک شده در باورم

ای خط سطر آخرم

نورت نباشد کافرم

تک پیرو دینت منم

کافیست تصویرت مرا

باقیست تاثیرت مرا

آن جان دلگیرت مرا

خورشید و مهتابم تویی

 

 

سفر بی تو

اینجا قدم مختصری مانده به خورشید

با تو به  تن چشمه خورشید رهی نیست

گربی تو  مرا  قرعه به نام  سفر افتاد

لغو است سفر ،‌بی تو به جایی خبری نیست

دنیا

تمام دولت دنیا به یک ارزن نمی ارزد

به گورستان شهرما ، جناب گور کن میگفت

ماه کامل

آویختم  چنان به در دلبری لطیف

همچون قبای ژنده که بر دوش سائل است

رحمی کند و باز گشاید کلون در

بینم به چشم خیره که چون ماه کامل است

 

خسوف

چو رخ زمن بکشیدی  ،‌جزای مافاتم

چه واجبی شده امشب نماز آیاتم

به برق سرخ و سفیدی گرفت چشمانت

خیال نازکم امشب  به یاد اوقاتم

ثلاثه  مبتلا

گفتی که سوز گریه  چشمم دوا کنی

ترسم  به جای چشم ، دلم مبتلا کنی

در دیده ات به جای خدا کفر مطلق است

شاید مرا به جای دعا ،‌در بلا کنی

زندانیم به جرم کمی  خود فریفتن

وقتش رسیده است که ما را رها کنی

 

جفت

به جفت طاس شبیهی درون تخته دل

اگر چه مانده  دلم در هوا و پا در گل

به جستجوی تو من همنشین خاطره ای

به اینکه معتقد م باده میکند همدل

اضطراب

در اضطرابی ممتدم ، دلبر فراموشم کند

این آتش صد ساله را ،‌یک لحظه خاموشم کند

گویی صدایی از زمان ،‌میخواندم بی انتها

ترسم که عمر مانده  را  با غم هم آغوشم کند 

ترکم مکن بعد از تو من ،  از هر نفس سیرم ولی

خوفیست بعد از تو اجل ،‌ عمری فراموشم کند

طعمیست در  مینای تو ، چشمان دل گیرای تو

عطریست در زلفان تو ،‌ از غمزه بی هوشم کند

دل داده دستم کارها ، در مانده جانم بارها

عزلت نشین میکده ،  بی باده می نوشم کند

اندوه هجرت  میکشد ، آخر مدارایی مرا

در هجر رویت ای صنم ،‌شاید سیه پوشم کند

نگران

گل نیست در این گل کده امشب نگرانم

وقتی  که در اندیشه شب با دگرانم

خوفیست مرا دلبر دیرین شِکند عَهد

هر چند که من در طلبش  جامه درانم

 صبح ازل از عالم غیبم خبر آمد

از جمع مریدان لبش حاشیه خوانم

زلفی نگرفتیم از آن  خرمن گیسو

کامی نستاندیم که از سوته دلانم

شوقیست  مرا از رخ گلگونی دلدار

پندار غریبیست که در آه و فغانم

عمریست به دنبال پیامی  زلب یار

هر لحظه به دنبال نسیمی گُذرانم

یغما مگر از  مه صفتان بود وفایی ؟

دیریست که در سنجش عیار جهانم

ترانه زمينگير

كلافي مانده در خود گم

به خوابي خسته ميمانم

من از  غربت پريشانم

چه اندوهيست ،‌ميدانم

چه اندوهي ، كه حتي غم

به حالم اشك ميريزه

يه بغضي  توي چشمامه

كه از  تنهايي لبريزه

تو تكراري ترين تكرار

تو حق انتخاب هستي

اگر دنيا به دستم بود

نخستين  مدعا هستي

منو  تنها به خود مگذار

تو اي روياي شيرينم

 تو آغوشت منو  جا  ده

تويي  هم خشت ديرينم

منو ترديد هم زاديم

ولي در تو  زمينگيرم

به سوگندي  وفاداري

 خودم را در تو ميبينم

نيم خوش ،نیم بد عالم

چرا دستً کوتاه و نَخلش بلند

چرا جان بی مایگان دردمند

چرا فرصت زندگی اندک است

به دام پریروی گیسو کمند

چرا  نان همیشه به مقدار نیست

و دنیا به چالِ لبش نیشخند

چرا كودكان زير بار ستم

به دستان هر  بنده اي خود پسند

چرا زن در اين دهر آزاده نیست

چرا دین و دنیای او در کمند

دراین عالم از ریگ و شن بیشتر

غم نان و درد و دمی آزمند

چرا اين جهان مهد انكار هست

به دور حقيقت  دمي نميبند

 چرا زر پرستان به عالم مجاز

ولي بينوا مردمان پايبند

چرا عالم اينجا به نيمي ضعيف

چو نيم دگر ظالم و زور مند

 فقير ان به پهناي دنيا ذليل

توانگر كسان ،‌فاتح و سر بلند

به دوران خلقت جز اين شيوه نيست

مبين اين جهان را عدالت پسند

کاج زمستانی

من در  روزه  ایجازم

        تا رقص چشمانت را

در تصوير  پرستشی خالص

ضرب خیال گیرم

ای توالی کاجهای زمستانی

....

من در خلسه ای الهییم

      تا  الهامی  رویایی را

بر بال فرشتگان مقرب

 در پوسته  پندار  مکتوب نمایم 

.....

دستم را بگیر

          که بد آویخته ام از پرتگاه  تکرار

 

اغوش بهار

طاقتی جنس گلهای نو بهارم

که نباشی پیش گریه کم میارم

 اي تو انتخاب آخرم تو زندگي

با تو  غم رو پشت سر میذارم

 

                       ***

یه عبارت پر از عشق ،‌یک سکوت پر ز فریاد

سهمی که همش میخواستم ، خالقی تو رو به من داد

ای امان از دست این عشق ،‌ ای امان وداد و بیداد

توی خاک عشق بی تو ،‌نمیشه  هیچ دهی اباد

تو طلوع  نور صبحی لب قایقی   تو ساحل

تو یه چکه از ثوابی  ،‌ تو گناه  ساده دل

                         ***

طاقتی جنس گلهای نو بهارم

که نباشی پیش گریه کم میارم

 اي تو انتخاب آخرم تو زندگي

با تو  غم رو پشت سر میذارم

 

مسافر زمینی

من مسافر زمینم

تو دلم شوق حضوره

عشق خاکستری تو

همه جا رمز عبوره

بی سبب نبوده عالم

پای  عشقی در میو ن بود

عکس تو تو آیینه خیس

واسه خلقت یک نشون بود

تو پرستش  از تو داره

آدم خاکی نشونه

حتی با گناه  آدم

نمیذاری  جا بمونه 

من در این عالم اسیرم

درد من  دور از تو بودن

بی هوای  تو میمیرم

ارزوم  از تو سرودن

سفر با تو

ما را ز بيمهاي سفر با تو باك نيست

گر همسفر تويي سر بر دار ميبريم

بيراه هه ها هجوم برد گر به خاك تو

طاقش ز بن كشيم كه هم سنگ آذريم

چون ضخمه اي به صورت سازت اگر  كشي

زير و بم حكايت شوري سراسریم

راضی مشو ،‌حساب دو عالم زما كِشند

ما قاضي القضات  حسابي برابريم

گر تار و پود ما ز حقيقت جدا شده

ايراد تار ماست كه هم پود پيكريم

در عشق تو روایتیست که هرشب به آن خوشیم

در وصف تو بدایتیست که در بند آخریم

در گوش تو به نغمه پر از شور میشویم

در چشم تو به غمزهِ مانند ساغریم

ای غنچه خجسته برایم زشب بگو

ما شیفته شور شب و داغ باوریم

روز تابستان دلم بيجا گرفت

پرده دلتنگيم بالا گرفت

دربدر در جستجوي يك خدا 

ناله هايم  غربت فردا گرفت

اي خدا آخر كدامین خانه ای

یا که سرگرم دل پروانه ای؟

نعمت پر انگبینت مسخ کیست

یا که مشغول دلداده ای

ای خدا من حرف دارم در دلم

گوش دل میخواهد این مشکلم

دستهایم زیر احساس دعاست

گرچه حتی نیست یک خس حاصلم

ای خدا عیّاروار این بنده را

شاد کن بر لب بیاور خنده را

چرخ گردون بر مراد ما بدار

نیک پی کن گردش چرخنده را