غريو شور بختي

به نیمه شب نهاد راز دلتنگی
میان خانه و من بحث شور بختی شد
نگاه خسته دیوار باز تاول زد
هبوط شد ز فراز زمان به فرداها
هرای برآورد که ای بهت زمان
فرو بریز حصار و کمر بر بند
گمان مبر که فاصله تا صبح تیز نیرنگ است.
حریم خسته دلان تیر رس به هر ننگ است

قرار روز رها از دمادم تردید
شد آگه از دل ریش و شد آشفته
بزد به بانگ رساازبلندی گیتی
که گر  حیات بد این ، زنده باد مرگ مفاج

نازك دل شيرين سخن

چون چشم سیاهش زبر خسته ما رفت

افسون شبی بود که بر باد فنا رفت

بر خیز زنازک رخی ناوک مژگان

کامی بستان وقت قضا گشت ونوا رفت

بی خود شده آیینه به زنگار غنودیم

ای داد شبی بود زبیداد زمان رفت

حوری صفتی باده صد ساله بپرورد

افسوس که بر قسمت ما خط جفا رفت

یغما ز بلای ازلئ سهم تو محفوظ

این نیز خطی بود که بر غربت ما رفت