د
ر گذاري مينشينم روي سنگي در خيال
ميكنم خود را رها از غصه و رنج و ملال
كنج ذهنم ميشمارم روزهاي رفته را
در جدالي با خدایم ميكنم قال و مقال
ميرسد روزي كه ما هم خنده رو گرديم وشاد
كور گردد چشم حسرت ،غصه كي يابد مجال
ميرسد روزي كه ما هم فارغ از هر بيم و ترس
سينه ام را صاف سازم در جواب هر سوال
ميرسد روزي كه دندان بر جگر ها نفشريم
راست گردد تيغ ميزان ،ظلمها باشد محال
ميرسد روزي كه حكمت ، فاتح هر جنگ سرد
نردبان معرفت بالا رود در هر جدال
ميرسد روزي كه ا زسر سبز گردد دشت لوت
سرخ گردد سيب كال و در زمين رويد نهال
ميرسد روزي كه خوانم ريشه كن گرديده فقر
برج ناداري بر افتد ، پر شود مال و منال
گريه ها از بيخ خشكد ،چاهها گردد پر آب
جنگلي انبوده گردد دشتهايي بي مثال
عاشقي رونق بگيرد عمرها گردد دراز
بخت بد كوتاه.. آيد ، هجرها گردد وصال
ميرسد روزي كه اينجا ،سقف سرد خانه ها
گرم گردد از محبت ، عاج زرين هر سفال
گرگ باشد دَم پَر بُز ، شير گَردَد با كلاغ
هر شبي آرام گيرد اضطراب يك غزال
چون سياوش پاك ماند آتش از هر طعنه اي
رخش و رستم زنده گردد ،پا بگيرد پير زال
ميرسد روزي كه دانش تا ثريا پر كشد
فتح گردد قله هاي افتخار لايزال
برجها ي سعد چرخد بر مدار یُمنِ سال
نحسي از افلاك دور و هیزم دوزخ ذغال
بلخ بخشد بهر خالي ،در بخارا وصف حال
در سمرقندش وصال دلبري قُرصِ ِهلال
ميرسد روزي كه موري ، بي هراس از پاي خلق
گندمي دندان بگيرد در بهاري بي زوال
ميرسد روزي كه انسان اشرف خلقت شود
صلح باشد بر قرار و زندگي ها بر روال