شبيه توام

دلم به  خرمن آتش گرفته مانند است

تنم به فاجعه اي پا گرفته  مانند است

پرم گرفته به پرچين خيس و  شرجي باد

دلم چو کوچ به مقصد رسيده مانند است

تمام شهر به عالم فداي خال تو باد

كه  بي تو جان به طنابي بريده  مانند است

بگو طبيب دلم ،‌مرهم  جراحت من

به ناوَك مُژِگانِ خميده مانند است

قسم به دلهر ه ای در خيال دیدن تو

به چشمهاي غزالي رميده مانند است

چو سينه ام كه غمش ،‌ پرده دار نامت بود

به بنده ای ز ازل زر خريده مانند است

پرده ساز

چكيده در سبويم ،‌ چو قطره عطر باران
شراب کهنه دوست ،‌ رسیده در بهاران

به دل چو میکشد چنگ ، سکوت کوچه ساری

درون سینه غوغاست ، بگو خبر چه داری؟

چو كنج عزلت اينجا ،‌ مرا به خویش مگذار

قرار وصل داري، مکن به سینه انكار

منم كه دل شكسته ،‌ به شب غزل چه خوانم

به بانگ ناله مستی ، کجا رود ،ندانم

تو اي روايت صبح ،‌درون بستر خواب

تو اي رهاي خاموش ،‌ به شعله هاي بي تاب

بيا كه غرق موجيم ،‌ به قايقي شكسته

ببین كه بي پناهيم ،‌ چو ريسمان گسسته

مرا درون آتش ، گذاشتی به بیداد

شبيه آه شبها ،‌ به لحظه های فریاد

مقيم كوچه تو ،‌ ولي كنار باديم

كه شعله اي دمامدم ،‌ زدل به باد داديم

رفاقت

رفيق مردي كه دمسازه ، دل ساده اش يه آغازه

يه وقتايي براي تو ،‌همه هستي شو ميبازه

رفاقت يعني گل كردن ،واست جون ميده يك وقتي

توبي كس نيستي همراته ،‌ برا روزهاي سر سختي

*********************************

رفيق من ،‌منو بشناس ،  من اون سنگ صبوري تم

منو تنها نذار بي تو ،‌جنون ميگيره دوري تم

،‌رفيق من دلم تنگه ،‌ بيا دردامو درمون كن

دلم از  غصه ميسوزه ،‌ یه کوه غم رو داغون كن 

********************************

رفاقت يعني بنشيني به پاي  درد بي درمون

رفاقت يعني آروم شي ،‌ بگيري عشق رو آسون

رفاقت يعني بخشيدن ،‌ براي اونكه يك رنگه

برات سخته ولي اونكه واست جانانه ميجنگه

اگه ابري واسه صحرا،‌  رفاقت يعني بارون شي

تو حال سخت و خشك عشق ،‌ شبيه رود كارون شي

رفيق يعني سفر سخته ،‌ولي يك همسفر داري

تموم زندگيت زيباست ،‌يه عمر بپر ثمر  داري

 د. داود حضرتي

‌رفتي و پنهان شدي  اي  ماه نو از من  گذشتي

نازنين باور ندارم عمر رفت وبر نگشتي

مي دود نور  تو در تافته سرد وجودم

مي فشاند  سرخی  لعلت هماره،رعشه ای در تار و پودم

برق چشمان تو در اعماق دل قندیل بسته

جرعه اي آب حيات است اشک چشمی که به رخسارت نشسته

میکند ديوانگی در  ظلمت هر جمعه سر ریز

مي كنم دل را تبرك ،‌ چشم من غرق تماشاي تو لبریز

مي نوازد گوش دل را ،صوتي از  موج  لبانت

مي خرامد در دلم آن غمزه ها و عشوه عاشق پرانت

هر طپش من ميطپم در قامت دلدار زيبا

مي سپارم ماه را در دامن گلگشت اين شهر فريبا

اين جهان من باشم و توباشي  و عطري ز گلها

تا ببافم گيسوانت را درون يك سبد از جنس ياقوت مطلا

ميرسد روزي

در گذاري مينشينم روي سنگي در خيال

ميكنم خود را رها از غصه و رنج و ملال

كنج ذهنم ميشمارم روزهاي  رفته را

در جدالي با خدایم ميكنم  قال و مقال

 ميرسد روزي كه ما هم خنده رو گرديم وشاد

كور گردد چشم حسرت ،‌غصه كي يابد مجال

ميرسد روزي كه ما هم فارغ از هر بيم و ترس

سينه ام را صاف سازم در  جواب هر سوال

ميرسد روزي كه دندان بر جگر ها نفشريم

راست گردد تيغ ميزان ،‌ظلمها باشد محال

ميرسد روزي كه حكمت ،‌ فاتح هر جنگ سرد

نردبان معرفت بالا رود در هر جدال

ميرسد روزي كه  ا زسر سبز گردد دشت لوت

سرخ گردد سيب كال  و  در زمين رويد نهال

ميرسد روزي كه خوانم  ريشه كن گرديده فقر

برج ناداري بر افتد ، پر شود مال و منال

گريه ها از بيخ خشكد ،‌چاهها گردد پر آب

جنگلي انبوده گردد دشتهايي بي مثال

عاشقي رونق بگيرد عمرها گردد دراز

بخت بد كوتاه.. آيد ،‌ هجرها گردد وصال

ميرسد روزي كه اينجا ،‌سقف سرد خانه ها

گرم گردد از محبت ،‌ عاج زرين هر سفال

گرگ باشد دَم پَر بُز ،‌ شير گَردَد با كلاغ

هر شبي آرام گيرد اضطراب  يك غزال

 چون سياوش پاك ماند آتش از هر طعنه اي

 رخش و رستم زنده گردد ،‌پا بگيرد پير زال

 ميرسد روزي كه دانش تا ثريا پر كشد

فتح گردد قله هاي افتخار   لايزال

برجها ي سعد  چرخد بر مدار  یُمنِ سال

 نحسي از افلاك دور و هیزم دوزخ ذغال

بلخ بخشد بهر خالي ،‌در بخارا وصف حال

در سمرقندش وصال دلبري قُرصِ ِهلال

ميرسد روزي كه موري ،‌ بي هراس از پاي خلق

گندمي دندان بگيرد در بهاري بي زوال

ميرسد روزي كه انسان اشرف خلقت شود

صلح باشد بر قرار و زندگي ها بر روال

عشق امروزي

به هوايش نشسته ام لب كوي

گذري تا كند از آن سر بند

خنده اي را زلب حواله كند

دور آن دلبران شيرين قند

خنده اي ريز از دو چشمانش

ريزد از كنج  دنج چال لبش

مي رهاند  دو زلف بافته را

گيسوان سياه رنگ شبش

مي رود ،‌ميبرد زمن دل شوق

ميكشد پر زنان به دنبالش

مي دود در مسير  كوتاهي

پشت  آن كاجهاي اميالش

تا در خانه اش كشيده مرا

مي برد پاي سرو رويايي

مي فرستد به اوج وهم و خيال

ميكشاند به مرز  غوغايي

پر  پرواز شب  به من داده

كه زنم پر به كوي آتش عشق

اوح گيرم به سوي جلوه وصل

كه فرود آورم به منزل عشق

ناگهان ميرسد عقاب طلا

در پي اش كركسان روانه شده

ميزند آتشي  به عمق  خيال

دو سه روزيست كه دل لانه شده

دلبر خنده رو  و  افسون خال

ميزند  چون هوس  به زيور و مال

ميخرامد به كنج بال هوس

مي گريزد  به زعم خود زملال

مي زنم من چو زنگ عزلت را

مينشينم ميان  ساغر و عود

تا كه سازم خودم ،‌ رهاي رها

 خويشتن را ز هر چه بود و نبود

تا شوم باز از اين هلاهل زهر

خويشتن را به بند ميبينم

غم نشسته به دل ،‌ به جاي هوس

خويشتن در زرند  مي بينم 

 

 زرند : به معني دوزخ و جهنم  - البنه نامه منطقه اي در كرمان نيز هست

گذر عمر

میان هر نفسم در حضور مبهم خاک 

هر ان چه میگذرد  عمر ،‌ میکند  پیوند

گذشته گرچه به سالی از این دو روزه عمر

به جای رشته بریدن ، مرا کند دلبند

نخورده ام  من ازاین می  یکی ،‌دو پیمانه

زمانه بگذرد  اینجا ،‌ تهی شود آوند

نرفته ام از ازل نیمه راه خلقت را

گمان ندارم از این نیمه ،‌ خوانَدَم خاوند

به جز وفای تو ام  هیچ  شوق دیگر نیست

منی که نام تو بستم به تارکم سر بند

همیشه در سفر دل  غمین ز مرگ مباش

بیا که در سفری  بی خزان و در گلخند

بیاور َآن می نابت ، که کام بر گیرم

بگو که میگذرد روزهای نا خرسند

بيا كه داد بر آريم  و سینه  چاک کنیم

  و يا که خویشتنی  غرق آب تاک کنیم

چنان نشد که چنین خواستی از تقدیرت

بیا که هرچه ز جهل است دفنِ خاک کنیم

فزونی از تو بگیرد اگر که خود نشوی

حقارتی ابدی ، گر چه خود هلاک  کنیم

به مویه  پا نگرفته حریم قدسی عرش

اگر که ناله دزدان به شب ملاک کنیم

چو رام خود  نشود ذات بد ، نگشت نکو

اگر به آب زمزم و کوثر ز چهره پاک کنیم

به ساحلی که تو باشی  شکار  گیرایش

بیا به خلوت شب ،رونق سماک کنیم

شب داره میاد با سادگیاش

شونه میزنه زلفای سیاش

پیچده تو هم قلب عاشقا

پشتش میریزه مخمل طلا

بارون میزنه تو سقف گلی

میچکه توی خونه کاهگلی

خونه کاهگلی

مادر یه طرف دادش در میاد

پدر یکطرف صبرش سر  میاد

اشکش در میاد

بارون نامرد چه وقت کم میآد

چه وقت بند میاد

پیری یه طرف دستش میلرزه

تنها و بی کس ، تو دلش ترسه

اجل هم براش قشون میکشه

واسه گریه هاش نشون  میکشه

بختک باز میاد رو سینش باشه

بخت بد میاد تو خونه اش  جا بشه

نداره خبر از اینجا خدا 

نمیرسه باز به جایی صدا

آبروی مرد سهم کوچه شد

اشک حسرتش یخ رو گونه شد

میشنوه صدا از گوشه شهر

میبره ازش هرچی هم که هست

هر چی هم که هست.....

ای خدا مگه عمرات چقدره

روزش قرمزُه ،   شبش هم زرده

دل قاصدک باز پر درده

باز هوای شهر ساکت و سرده

ای خدا چرا دنیا اینجوره ، دنیا اینجوره

جنس مردماش،جور و ناجوره

بس دلا کوره، وای دلا کوره

دل پدرا ،زخم و رنجوره، زخم و رنجوره

دل مادرا،  سوز تنبوره

سایه فردا  ،دوره و دوره.....