ذوقم نمیکشد که قلم بر ورق کشم

دستم نمیرسد بُنِ دندانِ لَق کشم

سیل و تگرگ زخمه به بار و برم زده

طوفان شب به بال و پرِ پرپرم زده

من خسته ام مثالی زنی بعد زایمان

افسرده و غمین که شکستیم رایگان

در قسمت جواني ما ،‌ نقش پير زد

چرخ و فلك كه در ظلماتي به تير زد

حسرت به دل نشسته چو گل منتظر به آب

يا از هجوم غصه زدم خويشتن به خواب

دست نیاز ما به لب آسمان رسيد

يك غنچه فلک زده از باغ دل نچيد

تابي نمانده در تبرِ خسته از نفاق

سر ميكنم زطعنه شب و روز در اتاق

جز خس نمانده حاصلي از بار مزرعه

خشكيده چاه دل ، قمر شب كپك زده

امشب صداي خسخس سينه امان بريد

چشمم ضعيف گشت وخودم خويش را نديد

آبم ز زير پوست شد از غم بخار داغ

روغن به ته رسيده ندارد توان چراغ

قرباني فلك زده اي مانده زير تيغ

جاني كه گشته دامگهش اين جهان دريغ

ابري سياه و سرخ گرفتست كوه را

افسرده اي كه هجمه دريده است روح را

انكار لانه كرده همينجا ميان دل

احساس پر كشيده به خاكم سرشته گل

بغضي نهان ميانه دل پا گرفته است

صدها صداي نحس ،‌ زغم جا گرفته است

باري كشيده ا ز ازلش ،‌دوش زخميم

خونابه اي روان شده از شور بختيم

عكسم ميان قاب طلا رنگ رفته شد

درهاي ما به باغ جنان ،‌بست و تخته شد

چون كودكي كه كودكيش را گرفته اند

همچون عقاب بالغ و بالي كه چيده اند

اينك منم درون اتاقي كه نفرت است

سهمي كه قسمتش نَمِ دنياي غفلت است

دستي به غُرّه بگيرم به پاي خويش

تا بر كشم زدل به كماني ستيغ و ريش

من ميكشم به صفحه اين ملك رودها

آرام ميكنم شب و شاداب ، روزها

بايد كه بشكنم به جهان اين طلسم آب

ميگيرم از تمامي چشمان مانده خواب

شوقي چنان به عمر بريزم جوان شود

گلدسته هاي ساكت شب نغمه خوان شود

اين روزگار خسته چو شب ، تنگ و كوته است

باران عافيت نگري باز در ره است

بايد برون كشي تو از اين ورطه رخت خويش

همت طلب كه كام بگيري ز بخت خويش