برج عاج
شرط قُمار زندگی ، مارا به بُردی باختی
فولاد آتش دیده ای در کوره خاموشیم
خشتش به هم آمیختی، با آه دل بُگًداختی
از برج عاج آویختی در دامن ویرانه ای
بالا نشین عشقم و فرش زمینم ساختی
زهری چو جام شوکران شد نوشدارو بعد تو
در تار و پودم ناله را با خون دل پرداختی
چون خرمنی سبز از غزل دلخوش به فردایم ولی
زین کرده ای ابلق ترین اسبت به جانم تاختی
هر شب ز کام لعل تو، مست از لبی رویاییم
گیسوی مشکین تار را ،دام کمند انداختی
در خلعتی زربافته ، در کاخ رویایت، شبی
کنج خراباتی چنین ،بی خرقه دور انداختی
هر چند همچون وامقی ،فرهاد شیرینت شدم
دلداده مجنون خود از خسرویی نشناختی
ما طاس بدنشسته شش گوش عادتیم