برج عاج

ای ماه فروردین چرا  آتش به جان انداختی

شرط قُمار زندگی  ، مارا به بُردی باختی

فولاد آتش دیده ای در کوره  خاموشیم

خشتش به هم آمیختی،  با آه دل بُگًداختی

از برج عاج آویختی در دامن ویرانه ای

بالا نشین عشقم و فرش زمینم ساختی

زهری چو جام شوکران شد نوشدارو بعد تو

در تار و پودم ناله را با خون دل پرداختی

چون خرمنی سبز از غزل  دلخوش به فردایم  ولی

زین کرده ای  ابلق ترین اسبت به جانم تاختی

هر شب ز کام لعل تو،‌ مست از لبی رویاییم

گیسوی  مشکین تار را ،‌دام  کمند انداختی

در خلعتی زربافته ،   در کاخ رویایت،  شبی   

کنج خراباتی چنین ،‌بی خرقه دور انداختی

هر چند همچون  وامقی  ،‌فرهاد شیرینت شدم

دلداده مجنون خود از  خسرویی  نشناختی

تحول

تلنگري خشك  بودی بر چيني احساس

 كه آويختي از سرکشی های مکرر

  واز  روزنه غربيل تنگ چشم روزگار

و درشتيهاي زمان ماند

همچون كرباسي

بر كفه ترازوي عدالتي نمادين

كه در گامهاي زمان آب رفته بود

و ديگر به تن شعار نمي آمد

  تن زخمیش را کوچک گرفتند

تا اندازه گردد بر تن عدالت آب رفته

و ليوان نان و شرابمان

در ضيافت شام  آخر پندارهاي ديروز

مطلايي گشت آراسته به تبرك لعل و نقش

و نجواهاي شبانه دلشكستگي

مبدل به  آوايي روحاني گرديد

و  پير  طريقت

 شبان رمه هاي سرگردان در وادي حيرت

و ما از بعد به قبل رسيديم  و از پيش به پس

تاريخ را در سه راهي تقليد پياده كرديم

 و به گردن  جهل مان ، مدال طلا انداختیم

و حقيقت را در دالان شيطان طواف نموديم

ليكن سه گانگي پرستش

در انجيل لوسيفر به بار نشست

از فهم ناقص خلقت

 

لوسیفر : نام شیطان قبل از سقوط به دنیا  در انجیل..

انجیل لوسیفر یا همان انجیل شیطان در 1969 توسط آنتوان لاوی پایه گذارکلیسای شیطانی و آیین شیطان پرستی در یک شب نوشته شد و همانند انجیل و تقریبا مشابه آن نوشته شده است.

کوچه تاریک

کنار کوچه تاریکیست  ، چراغ کافه خاموشه

یکی در گوشه ای خلوت ،  شراب کهنه مینوشه

تو ای عیار بی انصاف  ،  تو سفره ام جز غباری نیست

 جز این شرمی که بر چهره است ،‌ به جزخشكيده ناني نیست

نفس در سینه جا مانده  ،‌ طناب چاره پوسیده

ببین جان  پر آشوبم ،  به جز آزار چی دیده

صدای بغض آرومی ،‌میون شهر پیچیده

هوای مرگ روياها  ، به جان کوچه پاشیده

غروب، راه شب و بستند  ، چارسوقاش قرق مونده

دل داروغه  با دزداست ، که دست گزمه رو خونده

شبا دزدا با  میر شب ، تو غارت جشن ميگيرند

همش از مردماني كه  ،فقیر و پیر و دلگیرند

همین شب قصه گوی پیر ، برات  افسانه میبافه

تو قصه اش  مرد بی چیزی ،‌ رو تخت ماهرو خوابه

چو عقد  حال دنیا  رو به نام عده ای خوندند

طلسم  سرخوشیها رو تو كنج شهر سوزوندند

اگر دنیا بشه آوار ،‌ببافه تارو پودی باز

برای بخت ما مردم ، همون  قصه میشه آغاز

قصه تلخ

این روزها حال اساطیرم  بوی نا میدهد

از بس که در تکرار واژه ها  لولیدند

 و ضحاک وار قرعه انداختند بر غارت

 و  كج نشست طاس عادت

پژواک صدایم در دل سنگ سرخورده شد

تداوم نگاهم از بام حسرت  افتاد

و زبانم در دل باد شرجي بر كام سكوت چسبيد

غرورم در گورستان بی نوایان به خاک سپرده شد

تدبیرم را موشهای جهل بی رحمانه جویدند

و اعتبارم در بازار  مکاره نم کشید

صندوقچه اسرارم را به یغما بردند

قصه های هزار و یک شبم ناتمام ماند

و گلیم بختم ترک برداشت

و اینک....

کالبدي خالی از  نشانه های  کامروايی

در پشت اشتر لوچ  کاروان تقلید

به سوی  شهر ناپیدای  وهم میتازد 

بامن بیا به سیر ، جهان فرق کرده است

عطر و طراوت گلهای زمان فرق کرده است

خشت گلین به گوشه تاریخ واگذار

جبر ی نهان تمام مرا غرق کرده است

دیگر میان فاصله ها چند گام نیست

غرب از شمال میل سوی شرق کرده است

رودی اگر  به خطه سرازیر بوده نیست

باران از این دیار و سرا قهر کرده است

دعوت شده است  هر سنه خویش انگیخته ای

ترک جهان نموده و هوس دلق کرده است

 

تزوير مادرزادي

اشك چشمان برزخيم

قنديل  پيمانه بسته

تا وصل تو را نوش كند 

در سلامتي آلاله هاي پژمرده پاييزي

رخساره تبعيض گل انداخته

از سرخي عاريه اي  گلخند دلبري

كه گوشش به باد بدهكار نيست

و مدام آب را ميشويد

از  آلودگيهاي ذهن بي وفاييش

و زلفان عاشق كش سياهش را

شاهد نيشهاي دل سنگي اش كرده

تا خويش را از دامن تزوير مادرزاديش

پاك كند ،‌اما افسوس

اينجا تقديس به بهاي بهانه ها نيست

به بهاي  دلداگيست

ترانه ترکم نکن

وقتی که رفتی دیر فهمیدم

چشمات تو قلبم باز جا موندند

سلول شد کنج وطن بی تو

بی تو ،تو رو از خاطرم روندند

 

 

اینجا  تموم شهر دلگیره

دست خدا هم انگاری بستست

ناقوسهای صبح خوابیدند

 وقتی نباشی این صدا خستست

 

فانوس های روشنُ بردار

تاریکی های کهنه رو کم کن

در بستر  بیماریت زخمی

با مرهم عشقت علاجم کن

 

بی تو همش آواز میخوانم

این جمله ها تو ذهنم افتاده

ترکم نکن بی من مرو ،برگرد

تنها توباشی جونم آزاده

لاك

آماج دیر به دیر هجوم زخم زبانیم

که برلاک بی نهایت تاراج 

به پشت افتاده

در غلیان احساسات انسانی

ترانه های من

یه جوری شده این دنیا

که آدم از خودش سیره

با اینکه همه چی داره

ولی تنهایی میمیره

 

تموم دفتر عمرا

شده خط های نا مفهوم

به سطر اول عشقی

که از تو پر میشه  آروم

 

غروبها وقت دلگیری

یه کوه غم تو رویاشه

یه دنیا رو بهم ریخته

که تنها عاشقی باشه

 

ته این کوچه بن بست

دراش به غصه وامیشه

گناه آدمه اینکه

میخواد از غصه خالی شه

 

میون جاده رفتن

پل برگشت و پیدا کن

رو جاپای یه پروانه

دوسِت دارم رو امضاء کن

 

یه احساسی به من میگه

همه اش این بازی دنیاست

همینکه خوب و بد داره

همیشه عشق پابرجاست

چارميخ

تکرار میکنمت  در اعوجاج لحظه های پراکنده

 وپرت میکنم از حوصله های سر رفته

ای گریز پای دیر آشنا

من که با توام ، پس چرا؟

قابی که در آن سکون را به چارمیخ کشیدی

استعاره فریفتن خویشتن است در گذرگاه زمان

من که خزان آشفتگیت  را درمانم

پس چرا  اصرار را سرایت داده ای به زمهریر زمستان

در فاصله کوتاه رسیدن به تو

که بلندترین سال نوریست

صخره خود خواهیت آوار میشود بر تن قاصدک دوره گرد

 

زیبایی

گوشت آویز کدامین گوشواره رویایی است

                 که مریدان نرگسین چشم  انارین لب

                            شیفتگان بی سر و سامانی اند

و در آستان کدامین قبله

              سر می سائی

                     که نمازت محتاج بی عیاری است 

و در آسمان کدامین ملکوت پیدایی

                که هور قلیائیت  نشانه بی پروائی است

از روح کدام چشمه سیراب میشوی

              که حلولت مشتاق  نفسی خدائی است

**ای تبسم شیرین روز های مانده به پاییز**

در غبار کدام هیاهو به خاک نشستی 

                که تبلورت  معراج بی ریایی است

تو از کدام آغازی

           که پایانت شروع استواری است

ای سجع متراکم در گلدسته های بهار

 

محبوس کدامین بند خلقتی

         که سرسپردگیت رهایی ابدیست

 

ای واژه لطیف خزیده در تصنیف  شیفتگی

هر  کجا بودی و باشی

                       من دوستت دارم

 

زیبایی

گوشت آویز کدامین گوشواره رویایی است

                 که مریدان نرگسین چشم  انارین لب

                            شیفتگان بی سر و سامانی اند

و در آستان کدامین قبله

              سر می سائی

                     که نمازت محتاج بی عیاری است 

و در آسمان کدامین ملکوت پیدایی

                که هور قلیائیت  نشانه بی پروائی است

از روح کدام چشمه سیراب میشوی

              که حلولت مشتاق  نفسی خدائی است

**ای تبسم شیرین روز های مانده به پاییز**

در غبار کدام هیاهو به خاک نشستی 

                که تبلورت  معراج بی ریایی است

تو از کدام آغازی

           که پایانت شروع استواری است

ای سجع متراکم در گلدسته های بهار

 

محبوس کدامین بند خلقتی

         که سرسپردگیت رهایی ابدیست

 

ای واژه لطیف خزیده در تصنیف  شیفتگی

هر  کجا بودی و باشی

                       من دوستت دارم

 

ابي

میشود آبی آرام به دریا پوشید
میشود قایق طوفانی بیداد شکست
یا چو فرهاد در اندیشه عشقی شیرین
میتوان درغم دلباخته در سوگ نشست

هبوط

هستی ام در گرگ و میش زندگی در خون نشست

ساحل آرامشم در قایقی ویران شکست

همچو طوفان ریشه ام از خاک خسته پر کشید

عشق مجنون از نگاه لیلی اش طرفی نبست

*****     ******       ******

گشت گردابی کشیدم قعر دریای جنون

ساحلم طوفان گرفت وغرقه شد مینای خون

بادبان زندگی در های و هوی شب شکست

کرد سرگردان مرا در موجهایی بی سکون

*****       *****      *****     *****

سلوك

سحری ذکر کنان غرق طریقت بودم

و مهیای نمازی که به نیّت خوانم

چشمم از فاصله افتاد به دیوار کمی آنسوتر

پدری در پی نان،تور میانداخت به باد

کودکی خنده خود را به کمی جبر فروخت

پیرمردی به عصا،شعر جوانی میخواند

چارپایی لب شب ،یونجه معنی میخورد

مردکی لا یعقل  بخت بدش  را میزد

زیر چشمش خبری از اثر فاصله ها

یک جهان فاصله را کنج هم آویخته بود

پشت چشمان پدر  شرم ، گل انداخته بود

پسرش داشت از آبائ و نیایش اثری

خیره بر قامت صد برج ،  و نگاهش به سکون

که از آن قهقهه شادی و سیری جاریست

بر بلندای مکان چیره بر احوال زمان

همه را میپایید

آنهمه داشته از ماترک تاریخ است

و به اندازه به جا

خانه هایش کَمَکی بوی گسِ خون میداد

زاغه های بغلی مزه  قانون میداد

که به سر پنج عدالت ، آجرش سر پا بود

نور زنبورکی از سوسوی شب میامد

نحسی پا قدمش کوچه بن بستی بود

کنج آن کوچه بن بست  ، دری چوبی داشت

که در آن کنه  حقیقت به شب آوار شدست

که کمی چشم نهان میطلبد

و کمی آنسوتر ، بین دارا و ندار

غلغل فاصله بود

خط این فاصلهِ ممتد از اعماق زمان

پا کشیده است به این لحظه اکنونی ما

فاصله فاصله ای دایم بود

 

 

 

 

چارپاره

دوشم زرنج چرخ  فلک پینه بسته بود

یا رب سبب چه بود که بختم گسسته بود

آتش فتاده در کنف آشیانه ام

چون مرغکی اسیر که بالش شکسته بود