بهار نو

 

 

 

بهار نو

 

چون شقايق تازه باش و چون بهار آيينه دار

ساز را با صوت خوش الحان دلبر كوك كن

سبزه اي باش و سرشك نازنينان پاك كن

ناله اي باش و صداي عشق بر افلاك كن

من هنوزم با نگاه توست كه در بند دلم

ديده اي باش و نگاه عاشقان در دام كن

طاقت ازكف داده ام من عشق رويايي بيا

از كران تا بيكران هم اشك را نمناك كن

خوش نشستم منتظر من آخرين پيك شبم

نامه اي هر چند كوتاه از برايم ساز كن

اينك از اعماق دل نامم به آواز بلند

در ميان اين حريفان داد كن بيداد كن

 

 

ای بهار رویایی

بهار رويايي

 

 

در مقابلم بنشين اي بهار رويايي

دل به عشق من بسپار اي پري دريايي

دست نازنينت را بر سرم حمايل كن

نازنين من برخيز از خزان شيدايي

آفتاب سوزان باش آتشت به جانم ريز

گرمي وجودم باش اي شميم زيبايي

ماهتاب شبهايم خيز و روشنايي ده

چشمه اي خروشان شو سبزه زار زيبايي

اي ترنم بلبل در چمن خوش الحان خوان

ساز هم نوايي كن با صداي رويايي

پيك شاادي من شو خط بزن جدايي را

اي شقايق اي مريم اي تو نور بينايي

باورم  نشد وقتي از كنار  من رفتي

پاك كن تو از ذهنم خاطرات يغمايي

 

شهر تبریز است و کوی دلبران

 

 

 

تبريزيم

 

تبريز يم، جان عزيزيم،‌غم حضيظيم ، تازه بهاريم

داغلارين ، دره لرين ،‌تپه لرين ،‌نازلي نگاريم

تبريزيم ،‌ديل دئيشيم ،‌ نو گييشيم‌وه نه گوزلسن

وطنيمسن،‌دوروممسان،‌اي غريبلرده داياغيم

باش اوجام، عشقه اجام،‌چشمه لرين باشلا جوشاندي

سن آنام يورديسان اي دردلره تاب و قراريم

 

من قوشام سنده قاناتسان، من آغاج سنده ، ياغيشسان

سن منه روح و روانسان، اي قرانيخدا چراغيم

عشقيمين صحبتي سنسن،‌قانيمين غيرتي سنسن

باغيمين لاله سي سنسن، سن چتينيخدا دواميم

گوزليم،‌شعر غزليم،‌باغ و گلستانه بزكسن

بلبل آوازيله زنگسن، شوردا شهنازدا ، نزاريم

تبريزيم ، اصلان اوغللار ، نازلي قيزلار دا دغوبسان

دشمنيني باشلا ووروبسان ، سن منيم راز و نيازيم

داغ داشين باشلارا تاجدي ، نازلي دلبرلره ساچدي

فلكين عمرينه باجدي، اي منيم حاكم و شاهيم

عينالين داغلارا باشدي ، آخلارين آشديدا  داشدي

شرفين ، فخريوه باشدي ، اي سن آزاده نگاريم

سنده شاهلار دوغونوبدي ، سنده ياغي لر اولوبدي

بيگ و خانلار اوتورروبدي،‌اي اولوم گونده  حياتيم

این قطعه را برای پسرم عطا که عزیز دل باباست گفتم

پسرم

پسرم  ،‌اي گل سي سالگيم

پسرم ميوه افتادگيم

اي كه د رشام وسحر  روشني بابايي

تو ي پيري ، دست اين بابايي

پسرم ميوه عمرم عسلم

كاش با من بموني سر به سرم

اي گل حيات من،‌ناز گل من

اي دواي درد من ،‌ براي من

همه وجود تو سرمايه بابا شده

دولت و ثروت بابا دستاي عطا شده

دستاي كوچيك تو ، آرامش قلب منه

اون بابا گفتن تو ، شيريني عمر منه

پسرم دست بابا را ول نكن

قايق بابايي را به گل نكن

پسرو وجود تو روي زمين

حاصل گريه ها و دعاهامه

تو شبهاي سرد و گرم روزگار

آخرين خواهش و احتياجمه

بابايي هميشه چشم به راهته

منتظر به خنده و نگاهته

 

جزع و فزع

 

 

بي تو در جزًٍٍٍع و فزعً بي تاب و سرگردان منم

 

بي تو از روز ازل شيدا و بي سامان منم

 

روز و شب از هجر تو سر بر سۣرير غم زنم

 

عكۣس عاشق پيشه  آييۣنه سودا منم

 

روز را از هجۣر تو در كنج شب پنهان كنم

 

آن  كه شب  را تا سحر ميماند منم

 

پر توي از نور خود را  در دلم زنجیر كن

 

مرهمي نه بر دلم چون بر درد بي درمان منم

 

عشق  رادر كنج دل با يك نظر  ماوا  بوده

 

عشق رسوا  ، هجر عظما ، ابر بي پايان منم

 

درد را را از زیركي پستوي دل جا داده ام

 

ناله هاي بي صداي گرمي سودا منم

 

مهرباني  را  به لطفت  در دلم تزويج  كن

 

زلف پر چين وشكن ، آشفته شيدا منم

 

چون غم آيد ؟عشق تو آتش به جانم ميزند

 

آنكه غم را در فراقت ميكند هجران منم

 

در كمياب رخت پيوسته بر جان ودل است

 

آنكه غم را ميستايد  ،  در غم هجران منم

 

شرح شيدايي نوشتن سيرت جانان  بود

 

كوزه  پر آب صحراي تمنا ها منم

 و الخ...