سخت میگیرم من این دنیای راز آلوده را

فاش میگویم همین تنهایی بیهوده را

آنچه از غوغای من دیدی یکی از صد نبود

چون نفهمیدی علاج این تن فرسوده را

از‌تبار آسمانیم و سکوتم قرنهاست

تا لب فریاد بردی جسم دل آسوده را

دل فروشی بودی و از تو خریداری نبود

هرچه میخواهی خریدی غیر این محدوده را

جمع کردم سالها من آبروی رفته را

لحظه ای بر باد دادی آبرو افزوده را

 با لباس فاخر تو لايقي همراه نيست

چند گويي همرهي كن اين من ژوليده را

بيد مجنون باز امشب ،‌ ميزبان بزم توست

ساقه ام را اره کردی ریشه و شالوده را 

 

 

 

تبريز  شهر من

اورگین چيرپيناغي،‌ روح و روان تبریزدی 

حيكمتين چيلچيراغي ، عقله باتان تبریزدی 

افتخار اولکه سینین ،‌ باشچیسی سنسن شهریم

بونی معلوم ایلدین عرشه چاتان تبریزدی 

قورويوب ايراني باشدان باشا ،‌امنيت اوچون

مدنیت  یولونی گاهدان  آچان  تبریزدی

بو لطاقتي  هاوا ،‌ تايسيز اولوب دونياده

هاواسي هر نفسي ،‌عشقه سالان   تبريزدي

چال عاشیق ،‌کوکله سازی ، سازیوی دیندیر که بوگون

 ایلیمی ،‌آرخامی ،‌اعلايه چاتان تبريزدي

اولمادي اولكه ده بير شهر چاتا شهريميزه

غربتي هر غريبه شهده ساتان تبريزدي

مرد اوغلار دغونوب سنده ،  سن اي ايرانا تاج 

دشمنه قورخي ساليب ،‌  زهره ياران تبريزدي

 

ثبت جهاني

تو بازي شطرنج پر از فكر نهاني 

مجهول ترين حادثه ظرف زماني

با انكه تو سيال ترين  جسم زميني

در خاطر من باز هماني و هماني و هماني

 تصويردل انگيز تو در گنبد مينا

با نام تو صدبار شده ثبت جهاني

تعليق مکن مدرسه ترجمه عشق

با اينكه در اين مدرسه ،‌ استاد زباني

محسوب نشد عمر من از  نقطه آغاز

تقويم زمان ،‌ مبدا غارت شدگاني

در وصف تو دارالکتب شهره شهرم

افسوس از اين تذكره ها هيچ  نخواني

چون خاصيت  و طبع جهان  گردش وضعیست

ما را زچه رو حول (( مدارت ))‌بدواني

 

 

 

 

 

 

              

 

تو ساده ترین ترجمه فصل خیالی

نایاب ترین رابحه صبح بهاری

من کهنه ترین خاطره دفتر تقویم

انکار من اعجاز تو  در وصف جوانی

ای تازه ترین حادثه عمر اقاقی

فریاد که الهام شده قول و قراری

فردا اگر انصاف کنی قاصدکی باش

تا چشم مرا با حرکاتت بنوازی

 

 

 

 

 

ت

 

عجب تصوير زيبايي

شقايق هاي در يايي ،‌حلول ماه  جوزایی

وزيدن هاي باد سرد ،‌به ساحل كرده غوغايي

 

خروش موج دريايي ،‌ طنین شعر نیمایی 

هواي ابري ساحل ،‌عجب تصوير رويايي

 

قرار سوسن و بلبل ،‌ نگاه باغبان و گل

هواي سرد شهريور ،‌ ز انفاس مسيحايي

 

اسد در سنبله حائل ،‌ نواي قطعه  بيدل

چو صيادي كه قلابش گرفته صيد گيرايي

 

 خروش موج رستم وش ،‌ هزاران نعره سر كش

 جدال هيزم و آتش ،‌ شراب خاطر افزایی

 غروب شمس صحرایی ،‌ عصا ودست بیضائی

 نشسته در میان گل به باور تاج ديبايي

 

 

 

 

تقاص

من تقاص گريه هاي ساده انسانيم

من طلسم  كور تقدير سراي فانيم

 

مثل يك قرباني آشفته در مرز هلاك

بانگ جانسوز هراس از ذبح هر آزادیم

 

يك غرور ساده شد آغاز يك دنیای درد

دردمندي منتظر در وادي ويراني ام

 

واژه هاي رنج را پايان و فرجامي نبود

چون اسير لحظه هاي نادم ناداني ام

 

انتقام لحظه را عمر زمان پرداخته

من مهیای عبور از سرزمين خواريم 

 

در كمند انتظار نازک فردا،‌ شكست

عزت و عمر و غرور و  فرصت شيداييم

 

من تقاص روشنی از اشتباهی  سهمگين

هم نشين اضطراب يك شب طوفاني ام

 

کاش نیامده بودی

آن چه کردی با دلم اعدام یک افسانه بود

آن چه را انکارکردی مرگ یک پروانه بود

 

هر چه را تعبیر کردی خواب شد در چشم من

آن چه را بیگانه خواندی آشنای شانه بود

 

کاش گاهی می کشیدی سر شراب کهنه را

روز و شب ،‌فکر و خیال تو  چراغ خانه بود

 

من گمان کردم سزای عاشقی ، دلداداگیست

این همان تصویر ذهن عاشقی فرزانه بود

 

آن چه را گمراه کردی انعکاس سایه هاست

آن چه را افسار کردی حرمت مردانه بود

 

آب دریا چاره درمان رفع تشنه نیست

اشک چشمم پاسبان دفع یک هنگامه بود

 

من همین یک مشت دل را خاک کویت ساختم

سهم خواهشهای تو اندازه یک دانه بود

 

حال ما آشفت و رویای بلا تفسیر شد

قاصدک بار سفر بربست بس دلداده بود

 

صبر دل لبریز شد ،‌آشفت دنیای غرور

نقش تو تعبیری از غارتگری رندانه بود

 

بالهای ناتوان را قدرت پرواز نیست

روز گاری گر پناه غربت کاشانه بود

 

دل به تنگ آمد خدا را بس کن این تصنیف چیست

چند گویی زندگی تسخیر یک ویرانه بود

وصال بعد از انتظار

شبي كه حادثه پر كرد چشم باران را

دمي كه فاصله فهميد بغض ياران را

 

از آن زمان كه زمين پاره كرد بند نفس

به آن دقيقه كه افزوده شد بهاي قفس

 

تمام قسمت من شعرهاي تكراري

رديف و قافيه شد وزن بغض و بيزاري

 

ترانه واژه از احساس يك غزل دزديد

ميان شعر و غزل خشك شد نم اميد

 

اجابتي نشد و كار بر طبيب افتاد

دواي جسم نحيفم كف رقيب افتاد

 

ميان خلوت يك شاپرك و بوته ياس

حجاب پيله دريد و تكيده شد احساس

 

دلش گرفت زمين سقف آسمان غريد

جوانه زد هوس و بوته شد گل ترديد

 

تو آمدي و مسيحا نفس شد خاك

طبيب كار نيامد مقدس شد تاك

 

تو آمدي و نفس هاي من قرار گرفت

تمام فصل زمين نغمه بهار گرفت

 

تو آمدي و هبوط جهان قرار گرفت

زاظطراب و طپيدن دلم كنار گرفت

 

تن بهاري تو عطر زندگي افشاند

دوباره معجزه در رود بندگي افشاند

 

خيال خاطره شد زندگي دوباره طپيد

تمام شد سفر و قاصدك به خانه رسيد

 

تو آمدي و حضور تو يك بشارت بود

رها شدن زغم سالهاي حسرت بود