فاش میگویم همین تنهایی بیهوده را
آنچه از غوغای من دیدی یکی از صد نبود
چون نفهمیدی علاج این تن فرسوده را
ازتبار آسمانیم و سکوتم قرنهاست
تا لب فریاد بردی جسم دل آسوده را
دل فروشی بودی و از تو خریداری نبود
هرچه میخواهی خریدی غیر این محدوده را
جمع کردم سالها من آبروی رفته را
لحظه ای بر باد دادی آبرو افزوده را
با لباس فاخر تو لايقي همراه نيست
چند گويي همرهي كن اين من ژوليده را
بيد مجنون باز امشب ، ميزبان بزم توست
ساقه ام را اره کردی ریشه و شالوده را
ما طاس بدنشسته شش گوش عادتیم