کنج ذهنم ورای فاصله ها

یک جهان حس بی کس دارم

تا که رفتی ز روح خسته باغ

دلشکسته ،ضعیف و بیمارم

 

آبشارم  ز اوج افتادم

در حصار کویر خوابیدم

یک ستاره به قد قرص قمر

صید کردم به صبح تابیدم

 

غرق یک کویر خسته و داغ

ریگ ها را اسیر طوفان کرد

بار دیگر حضور محکم باد

طاق ها را شکست و ویران کرد

 

باز امشب مسافران تشنه راه

به توهم  سراب میبینند

سعی کن تا سحر ببارانی 

ورنه اینجا غریب میمیرند

 

دسته ای از ابرهای سیاه

 راه بر  ستاره ها بستند

 میبرند تا سحر غنیمتها 

آنچنان حقیر و پست هستند

 

چشمهایم گرفته گرد وغبار

شعرهایم عجیب تاریکند

مثل راههای وحشت شب

یک حصارگاه  تنگ و باریکند

 

 بلبلان باغ پشت بهشت

نغمه های تار میخوانند

آنچه را که باد میبیند

در پس ستاره میدانند

 

این بهار آب برکه ها گم شد

رودهای خسته خوابیدند

بوته های طلایی گندم

مست  خوابهای جالیزند

 

جاده ها حقیقت محضند

یک جدایی همیشه پشتش هست

یک مسافر از تقاطع خالی

راههای تنگ بی کسی را بست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      پدرت را ببخش برگ گلم        

  روزگار  مدارا  نیست

   گرگ بد جور به گله زده    

  کورسوی گله پیدا نیست 

 

دخترم سفره های خالی ما

میزبان هوا و كافورند

چون شغالان به باغ هجمه برند

این سگان حصار ما کورند

 

پسرم سهم برگ  های بهار

 هجمه  زرد و سرخ  پاییزیست

اين ملخها چو ابر تيره و تار

کشته اند  چلچراغ و تاریکیست

 

بی خبر مانده اند کوزه سرا          

  چشمه ها  را سراغ میگیرند

         مثل صدها کبوتر چاهی          

      در غیاب بهار میمیرند    

   

        بی حیا گشته اند فاصله ها        

    چهره ها را عبوس میخواهند

پشت بام،‌ عروس دهکده را    

مرگ سیب و انار میخوانند

 

سینه های مرمرین کوه بلند  

   می فشانند خاکهای مذاب

همچو طفلی به شهوت شیر   

   مات و سرگشته اند و غرق عذاب

 

باز سرما به جان  باغ زده

شاخسار  درختها خاليست

همچو توپ  حلول بهار

غرشي داشتند و پوشاليست

 

كودكان كنجكاو و كوچك من

اين جهان قبله بهانه گراست

همچو فتواي عابد شهر

موج تفسيري از  اباحه گراست

 

 

 

 

 

فالگير

 

طالع  قهوه من نقش و نگاری خوب است

آبشاری کف فنجان  پر از آشوب است 

 

 

يك سفر  ،‌دور و دراز  از تو جدايي افتاد

 باورم نيست  كه انداختنش  معيوب است 

 

صبر افتاد ه به اقبال و ته نیت وصل

بس كن اين صبر دگر چيست مگر ايوب است 

 

ديد  در خط سرم ،‌یک بغل اقبال بلند

شکل یک اسب در آن دید که گویا خوب است   

 

خواند یک ذکر بلند و دم شب  طاس انداخت

خورد سوگند ببين ،‌عشق تو شهر آشوب  است 

 

گر چه در طالع ما خوب وبدش یکسان بود

در هویدای فلک  ،‌طالع ما مطلوب است 

 

طالعم برج حمل بود به روی جوزا

بس كه تصوير تودر  قاب دلم زركوب است   

 

من كه تصویر تو را کنج دلم جا کردم

چون مسيحا كه به دروازه دل  مصلوب است

 

 

مرغك شكسته دل

من مرغک شکسته دل آشیان گریز

لطفی کن و به بال و پرم آسمان بریز

 

من در جوار پنجره ساليست تشنه ام

بال و پرم شكسته لبی شوکران بريز

 

جانم هميشه از نفس ماه روشن است

ایوان سایه را به  دم سايبان بريز

 

بي تو درآسمان ،‌ پر پرواز  را زدند

اصرار کن به زخم تنم ارغوان بريز

 

يك زورق شكسته شده كنج بركه ام

عصیان نکن به فصل دلم بادبان بريز

 

برگي نشسته در قدم سبز انتظار

در ساقه هاي زرد نشانم،‌ خزان بريز

 

گلهاي باغ من ،‌ لب بركه فسرده اند

بر  زعفران زرد دلت ،‌باغبان بريز

 

تاريك شد چراغ دلم ،‌ ماه را بجو

مهتاب را به مسح وضو در فشان بريز

 

سر ميدهي تو نغمه مرداب را مگر؟

دلتنگي خزان زده را در نهان بريز

 

 

 

میخواستم که کمی شعر بگویم سبک شوم

شعری صریح گویم  و بی باک و رک شوم

 تصویر یک ستاره را بکشم زیر قرص ماه

در سایه ام  جای دهم سرو بی پناه

فصل بهار را به خزان میهمان کنم

مدیونم ای خدا که اگر بیش از آن کنم

با اینهمه اگر که گلی سایه بان نداشت

یا شبنمی سعادت یک همزبان  نداشت

شاید اگر چکاوک شب عشق باز بود

یا عاشقی که در طلبت  پاکباز بود

گر قبله مقدس من  بی نماز گشت

راز و نیاز خسته دلی بی جواب گشت

یک برکه بهار زده غرق خاک بود 

اندوه ماهیان به لب انتحار بود 

آنوقت باز بپاشم گلاب ناب

یا برکشم ز دیده عالم غبار خواب

میخواهم از حضور کبوتر وفا کشم

در راه قاصدک دو سه روزی صبا کشم

ای ماه نا ب من تو به آغوش برکه ها

آرام گیر که دوایی به سینه ها

 

 

 

 

 

صید شیرین

صید شیرین تو گر ورد لب  خوبان است

ناز کش داشتنت سخت تر از  زندان است

یک نفس بی تو در این شهر کجا مهتابیست

باید از باد بپرسیم  که سرگردان است

گر که محتاج به آن لحن دلاویز توام

سهم ما از تو همان پتک سر سندان است

به هواخواهی تو ،‌ اینهمه سوگند وفا

خوردم  افسوس که چشمان صبا غلتان است

گر  کسی نیست در این شهر تو را نام نهد

من که هستم ،‌ چه کسی مرد همین میدان است

 عاقبت دست  به دامان خودم خواهی شد

طالعم رود روان  ؛‌شبنم پر باران است

هر چه تعریف تو کردیم دلت نرم نشد

عیب من نیست ز خاک نم این گلدان است

 آه و سوگند به تقدیر من از روز ازل

کفر ،‌شیرین تر از   این معجزه ایمان است

گذر

یه دانه خام است دلت از ازل افتاد

در دامن دل ریشه نزد ،‌بی ثمر افتاد

یک لحظه تو را در خم این شهر رهاندم

در طالع آدم  سفری پر خطر افتاد

فرهاد ترین کوه کنم  حیف که از تو

شیرین نشد این قصه ز دوشم تبر افتاد

صد بار نرنجیدم از آزار  زبانت

انگار ولی نیش دلت کارگر افتاد

در دشت پر از حاصلم و ریشه به دریا

افسوس درخت غزل از بار و بر افتاد

عمری تو تماشاگه صد تشنه صیدی

صیاد در آن دامِ ِ به فکر خطر افتاد

یوسف که در آن چاهِ حسادت به سر آورد

یک عمر ،‌یقین بر ضربانش خبر افتاد

ما داعیه عشق  تو داریم  بینداز

یک نیم  نگاهی ،‌اگر اینجات گذر افتاد

گذشته

يك بار عشق از بغل  خانه مان گذشت

فرتوت بود و پير ،‌به شوق جوان  گذشت

 تاجر نبود ماه خدا  ،‌ ورنه مي فروخت

آن لحظه را كه در نظرم  سالیان گذشت

يك ذره بود در دل عالم  طلا ي اصل

باران سكه بود كه به ضرب  خزان گذشت

این كوچه های شهر شبییه مسافرند

هر پا زدم  به فاصله صد  جهان گذشت

با گريه هاي من ،‌همه ابرهاي تار

لبریز اشک شد زسر بادبان گذشت

ميخواستم طلايه وصف زمین شوم

تا لب زدم  خم هفت آسمان گذشت

 

 

تشنه

ای قافله خسته نروحوصله ای کن

تا گم نشود کودک احساسی صحرا

اي قافله برگرد در اين ورطه غريبم

باران كويري ،‌شب تاريك ،‌خدايا

بشمار مرا در صف یاران کویرت

غارت نشود قامتم از کینه سرما

ای قافله عشق ،‌کمی همسفری کن

تا جلوه کنی در دل صحرای فریبا

تا سر منزل مقصود ببین قاصله ای نیست

این تشنه ندارد هوس آب  گوارا

صد پاره اگر بود  خیال سفر امروز

هرگز نرسد قایق برگشته به دریا

 

عصیان

عصیان را

نگاه کن در میزند

آوازش آشنا نیست؟

اما این بار آن را از دریچه نگاه که خواهی دید

از چشم کودکی که خواب را به جای غذا سفره میکند

از مهر مادری که اسیر گریه های کودکانش است

از شرم پدری که  دستش خالی است

از عرق پدری که نه نمیتواند بگوید

از سرشکستگی دانش آموزی پای تخته

از دلشکستگی دانشجوی دست بسته

از خجالت کارگری با  دستهای پینه بسته

از اشک دختری با  شوهری سرشکسته

از خشم  کارخانه داری  ورشکسته

یا از چشم گدایی دل خسته

یا از چشم مرد رندی  چشم بسته

به تمام شکستگی ها و خستگی ها و بستگی ها

مردی هست که میبنید و اشک میریزد

علی وار به حال این بسته ها

با او باش .....

 

 

 

 

غرق بلا

الهی فاش میگویم چرا ما را سوا کردی

ز جمع سرخوشان ما  را در این وحشت رها کردی

به فرق کافر و خاکی ،‌به روی زندق  افلاکی ‌

طلای ناب  ریزاندی ،‌مرا هم مبتلا  کردی

ز خاکستر نمیسوزم ،‌گذشته عمر دیروزم

جهان را عشق پاشاندی ،‌ مرا بی یار و  سر کردی

زدی بر آب  جوهر شد ،‌کویر و سنگ  گوهر شد

نصیب   ذره  زر کردی  مرا  هم زارتر کردی

خدایا گر رسد دستم ،‌به لوح برج مینایت 

ببینم جزو انانم که غرقش در  بلا  کردی؟

 

تاثیر

ساقیا  باده بي رعشه  كه تفسير نداشت

شكر ايزد كه فقط  حادثه تاخير نداشت

 شور ایام جواني گرهی کور انداخت

 تیغ هم بر  دل غارت زده تاثير نداشت

هم جواني به سر آمد ،‌ دل هر حادثه سوخت

همچنان  عاقبت حاليه تغيير نداشت

منم آن كشتي طوفان زده موج سوار

غرق دریاییم و قدرت تدبير نداشت

اي كه با شيخ زمان همدم و صاحب فتوا

فهم  فتواي تو اين حجم تفاسير  نداشت

گرچه اين عمر به صد مرحله بگذشت به خير

سرگذشت عبثم ،‌ارزش تاييد نداشت

اين جهان پوچ و زمين پوچ و حياتش همه پوچ

گرچه اين پوچ گری لوحه  تقدیر نداشت

خواب آشفته ام از طلعت فرخنده پرست

حالیا خفتن آشفته که تعبیر نداشت

ديدمش طالع ايام پر از حرمان را

بخت بي پير در آن ،‌ فصل زمينگير نداشت

ما مريدي ازلي در صف  هو گويانيم

ذكر اين منزل تسلیم که تكبير نداشت

 

وهم و خيال

یک شب میان خرمن زلفان آتشین

یک رشته  شرابی مويت خزیده بود

در حسرت و خیال گلو بند نقش ماه

 زنجیر زر نشان که به خوابی خريده بود

یک برگ گل تک و تنها شبیه یاس

بر طاقهای وحشی فرقش لمیده بود

لبهای لعل رنگ شرابش به سان موج

بر پیکر کویری داغی لهیده بود

یه روزنه به قدر نگاه اقاقیا

از گوشه اتاق پري وش پریده بود

احساس مبهمی به تن گرم گلعذار

در خواهشی عمیق به جانش تنیده بود

می ریخت رعشه را به تن داغ نرگسی

چون یک غزال از پی شرمش رمیده بود

پیچیده بود حلقه به اندام ماه وش

داغ هوس اسیر حیایی بریده بود

گه میفشاند طعم عطش را به یک خیال

گاه از دلش حلاوت طبعی جهیده بود

گه میفشرد سینه به ابریشم لطیف

گه میکشید دست به سیبی که چیده بود

طعم نمک ندیده شور انار بلخ

انگار که بر ریشه دندان رسیده بود

ناگه گرفت قله شب را در اختیار

یک شیب تند ، مرکب  شیری رهیده بود

موجی که پرکشید ز دریای یک هوس

آرام گشته ضرب دلی  که طپیده بود

قد  راست کرد زیر فشار مدام شرم

آن قامتی سترگ که لختی خمیده بود

بر من مگیر خرده که این چیست شعر شد

شب نامه ایست که در کنج توهم تپیده بود

راغبتریم ما به خیال حریم وصل

یک تب مرا به ورطه این شب کشیده بود

سو گلي

پیش من نشستی و انگاری اینجا نیست دلت

انگاری تموم نمیشه بازیهای مشکلت

من  ازت یه انتظار دیگه داشتم سوگلی ( نازنین)

سوگلی (نازنین) تلخی نکن ،‌چروک میشه روی گلت

سوگلی ماه و میارم پیش پات       تا به خورشید برسه  عمق نگات

میشمرم ستاره ها رو چند دفعه     یه گلوبند میسازم  محض چشات

سوز سینه ات سوگلی  یه آتیشه    اشکای من  قیمت آزادیشه

آرزوم داشتنته کنج خونه                دست کشیدن رو تن رویاییشه

 سوگلی یه اعتنا کن                   به من خسته نگا کن

نذار این شهر بشه غربت             سوگلی دفع بلا کن

سوگلی دل می شه تنگت             واسه موها ی قشنگت

مییزنم دست به خرمن                 موهای رنگ و وارنگت              

 

 

مادر

در کنار مرغزاری سبز و زرد
مینشستم راحت از احساس سرد
فکر من مشغول عیش و نوش بود
درد دل با سرنوشت خویش بود
زنگ تلفن ناگهان افغانه کرد
رشته اندیشه ام را پاره کرد
خواهرم در پشت خط سیم بود
در صدایش اضطراب و بیم بود
تا سر صحبت برایم باز کرد
گریه را با صد صدا آغاز کرد
صحبت از احوال سخت مادر است
مادرم در اضطرابی دیگر است
گوشی تلفن ز دستم در فتاد
پای رفتن در کنار سر فتاد
پا برهنه پیرهن برداشته
زخم پایم پیچ و خم برداشته
ناله هایم بر سر افلاک رفت
جانم ازاندیشه هایم چاک رفت
ناگهان خود را به منزل یافتم
تا همانجا صد سخن میبافتم
مادرم را چون بدیدم روی تخت
چهره رویاییش هم زرد و سخت
در نگاهش ناله بیماری است
جان او از سرخوشیها عاری است
با نگاهش قدر دل محزون شدم
با هزاران خاطرش افسون شدم
مادر من انتهای عشق بود
عشق او دیگر کسان را مشق بود
مادرمن نردبان زندگیست
باز رستن از کمند بردگیست
هر چه او از شیره جانش دمید
پای ما از ایستادن می رمید
اینچنین مادر سراپا مرد بود
بی وجودش زندگی یک درد بود
بارالها دست ما سویت بلند
این در جنت بروی ما نبند
ای خدا افسانه ما مادر است
هر نگاهش یک بهشتی دیگر است
بر سر خوان ای کریم چاره ساز
ای طبیب خاص دردش چاره ساز.

لوح و قلم

امشب دلم هوای کمی شعر کرده است

لوح و قلم دوباره مرا سحر کرده است

امشب دوباره  دلم آسمانی است

مبهوت آيه هاي شبي  جاودانی است

امشب قلم دوباره مرا میزند به خاک

تا شرحه شرحه دم زنم و سینه چاک چاک

امشب  هوا به شرزه مرا شیر کرده است

لوح و قلم به هیبت شمشیر کرده است

دیگر بس است هرچه از عاشق سروده ایم

کافیست بیش از این پی معشوق بوده ایم

میخواهم از تو یاد کنم اي تو جان و تن

ای مام مادرانه و ای پیر پیلتن

دیگر بس است هرچه تو را سر دوانده ایم

از بس تو را  منادی و قدیس خوانده ایم

میخواهم از شکایت تو پیرهن درم

برخیز و خوب ببین باز این منم

دیگر بس است هر چه زمین را جنون گرفت

هر ذره ای ز خاطره ها رنگ خون گرفت

اینجا حصار دره گرفته است کوه را

طوفان کینه ها بدریده است نوح را

اینجا  غبار  ،  راه  نفس را  گرفته است

حسي كرخت ، پاي زبان را گرفته است

اینجا سهام هاي  بلا رایگانی است

احساس و عاطفه همه جا بی نشانی است

اینجا دگر حلاوت فصل بهار نیست

در کودکان كوچك شهرم قرار نیست 

اینجا کتاب خاطره را دار میزنند

گل را به اتهام جلا خار میزنند

گوش فلک به ضربه سندان گرفته است

بانگ غریو مرثیه ،  شب را گرفته است

چشم از زمین گرم گرفتن بسی خطاست

تقدير غنچه را تلفي بي سبب سزاست 

اینجا هر آنکه اوج بگيرد زبون شود

دنياي ساده اش همه جا ، خاک وخون شود

دیگر صدای غرش باران گرفته است

قلب سیاوش از غم دوران گرفته است

چندين قدم  به محفل دلدار راه نیست

اما چه سود دیدن دلبر صلاح نیست

این خطه را بهاربه دندان گرفته است-

لیکن خزان دمادم از آن بار جسته است

اینجا درون شهر نفس هاگرفته است

دلهای ساده را خس و خاشاک بسته است

اینجا بهانه ها به بهای بهشت هاست

بغض ترانه ها به سزاي سرشت هاست

آفت فتاد در دل و ايمان ضعيف شد

 تقوي شعار شد ،‌ بركاتش خفيف شد

اينجا گلوي حنجره را دار ميزنند

تعقيب هاي نافله را جار ميزنند

اينجا حجاب در پس ايمان طريقت است

تصنيف هاي عاريه گفتن حقيقت است

**********************

گفتم حقيقت محضي كه گوش باش

در بار عام دولت غوغا  خموش باش

زنگي بزن به يمن ورود كنايه ها

اما دريغ ،‌بست نشستند سايه ها

اينجا كران به كران ،‌ وصف مدح هاست

برجام شوكران ،‌ كه طبيبان عهد هاست

در خاطرات باغچه ،‌گل خار ناب شد

ليك انتظار چشمه آبي ،‌ سراب شد

اين زخم هاي دور اسارت گواه شد

اما چه سود ،وسعتي از اشك و آه شد

 

 

 

 

عمري سينه سوز

وقتي نفس  به سختي و در انتهاي روز

بالا نيامده ،‌ رگ  سينه ام  گرفته سوز

وقتي كه پلك در پس سنگيني نگاه

پيوند ميكند مژه گان را به شب هنوز

وقتي كه ماه در پس ابريست تيره گون

تير غضب روانه بغضي است كينه توز

آن دم كه كودكان زمين ،‌ پشت يك نقاب

در جستجوي لقمه ناني به نيمه روز

روزي كه  اعتبار زمين لنگ سايه هاست

پر پرشود حيات پس يك شبانه روز

آن دم كه نفس ها ،‌ طمع خام افكند

در پشت ذهن هاي شرور زيان فروز

آن لحظه ،‌ذات ما ز قياس بشر جداست

اين زندگيست ويا فرش پاره دوز

اي مدعي به طرفه نگر عيب كار چيست

 در تار پشم ماست  و يا  پود پنبه دوز

از ذات بندگيست و يا طبع شاپرك

اين سر خلقت است كه هرگز نشد بروز

حالي اگر حلاوت خلقت  به كام نيست

چون نور كوچكيست به دوران گرد سوز

با اين همه به رحمت يزدان اميد هست

يغما كه بخت حاليه ،‌ عمريست تيره روز

فتح قلبها

اگه که قسمتمون شه  ما بازم یه آشنا  شیم

توی ابریشم عادت  ،     عاشقانه مبتلا شیم

مث فرهاد رو دل کوه، مث شیرین لب فریاد

تو کتابای قدیمی ، عشقمون نشه یه بیداد

شاید این بار اگه خواستی لیلی تو قصه ها شی

فقط از رو  عادت  شب ، نشی مجنون ورها شی 

شاید اتفاق شیرین ، کام تلخی رو بگیره

تا ته خط ،ته جاده ، حالمونو پس بگیره

این فقط یه حس و حاله ،نقش باد روی خیاله

شاید از خودت بپرسی ،این خزوونه یا بهاره

 وقتی از هزار و یکشب ، قصه  پرواز وخوندی

ته این قصه  ببین باز ، شمع شدی منو سوزوندی

گفتی باش                    هستم هنوزم

گم شد اینجا                  شب و روزم

رفتی وتنهام گذاشتی      من هنوز دارم میسوزم

شهر عشق                یه شهر دوره  ۰۰۰۰۰

یه کویره                  بی عبوره

این همون غروب پاییز   تو یه جنگل بلوره

يه نيمه جون

يه نيمه جون ،‌ يه بی نشون ،‌يه ساز ناكوكه تنم  

يه  كوره راه تو نیمه راه  ،‌ اگه نیایی میشکنم

يه بيقرار  ،یه نصفه جون  ،‌ میگذره صد تا خاطره

ای تو پناه لحظه هام ، عاشق قصه هات منم

****************************

بيا ته يه زندگي          ، پاييزو باز بهاري كن 

خسته ميشند شاپركا  ،‌  واسم بیا  يه كاري كن

حالا كه روياي منی        تلخی نکن با من بساز      

تو بودن و نبودنم    ،‌      تنها تويي يه دلنواز 2

دنيا بهاري شده باز    ،‌       غزل غزل ترانه ساز

نفس نفس حوصله كن      تو ای شب خاطره ساز

اسمتو فرياد ميزنم   ،‌     پنهون باشی ،باشه يه راز

گذشته ها رو خط بزن      تو ای همه راز و نیاز

كنار حوض  ماهييها         یه قصر رویایی بساز

**************************************

يه جنگل سبز و يه رود     يه شعر  ابريشم ناز

يه كلبه چوبي  گرم        بيا براي من بساز (2)

 

 

ترانه - میخوام باشم

یه شب دستامو وا کردم،تو غرق خواب ،‌ دعا کردم

مث قطره تو كنج ابر ، يه بار آرامشت باشم

*****************************

تو احساس یه پروانه، ته يك خلوت دلگير

تو چشم عاشقت امشب،  مث درياي شب جاشم

 میترسیدم بری از دست ،میترسیدم که تنها شی

واسه لمس گل و آیینه ،دو دست عاشقت باشم

روزا انگار دلگيرم که نیستی در کنار من

مث احساس يك بركه است ،که شب نیلوفرت باشم

 

اگه قسمت بشه یکبار، بذاری ابر  بارون شه

تا ساحل با تو جاري شم، کمک کن قایقت باشم

کمک کن موج آرامش تو ساحل غرق رويا شه

اگه حتی بازم دیر شه ، میخوام ماه شبت باشم

کجایی ای همه خواهش  تو ای رویای آرامش

قراره  تا نفس دارم     نفس هاي تنت باشم

 يه تصوير لب آيينه      يه بوسه رو لبت باشم