میان هر نفسم در حضور مبهم خاک 

هر ان چه میگذرد  عمر ،‌ میکند  پیوند

گذشته گرچه به سالی از این دو روزه عمر

به جای رشته بریدن ، مرا کند دلبند

نخورده ام  من ازاین می  یکی ،‌دو پیمانه

زمانه بگذرد  اینجا ،‌ تهی شود آوند

نرفته ام از ازل نیمه راه خلقت را

گمان ندارم از این نیمه ،‌ خوانَدَم خاوند

به جز وفای تو ام  هیچ  شوق دیگر نیست

منی که نام تو بستم به تارکم سر بند

همیشه در سفر دل  غمین ز مرگ مباش

بیا که در سفری  بی خزان و در گلخند

بیاور َآن می نابت ، که کام بر گیرم

بگو که میگذرد روزهای نا خرسند