گذر عمر
میان هر نفسم در حضور مبهم خاک
هر ان چه میگذرد عمر ، میکند پیوند
گذشته گرچه به سالی از این دو روزه عمر
به جای رشته بریدن ، مرا کند دلبند
نخورده ام من ازاین می یکی ،دو پیمانه
زمانه بگذرد اینجا ، تهی شود آوند
نرفته ام از ازل نیمه راه خلقت را
گمان ندارم از این نیمه ، خوانَدَم خاوند
به جز وفای تو ام هیچ شوق دیگر نیست
منی که نام تو بستم به تارکم سر بند
همیشه در سفر دل غمین ز مرگ مباش
بیا که در سفری بی خزان و در گلخند
بیاور َآن می نابت ، که کام بر گیرم
بگو که میگذرد روزهای نا خرسند
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۷ ساعت 20:2 توسط داود حضرتی
|
ما طاس بدنشسته شش گوش عادتیم