ای ماه فروردین چرا  آتش به جان انداختی

شرط قُمار زندگی  ، مارا به بُردی باختی

فولاد آتش دیده ای در کوره  خاموشیم

خشتش به هم آمیختی،  با آه دل بُگًداختی

از برج عاج آویختی در دامن ویرانه ای

بالا نشین عشقم و فرش زمینم ساختی

زهری چو جام شوکران شد نوشدارو بعد تو

در تار و پودم ناله را با خون دل پرداختی

چون خرمنی سبز از غزل  دلخوش به فردایم  ولی

زین کرده ای  ابلق ترین اسبت به جانم تاختی

هر شب ز کام لعل تو،‌ مست از لبی رویاییم

گیسوی  مشکین تار را ،‌دام  کمند انداختی

در خلعتی زربافته ،   در کاخ رویایت،  شبی   

کنج خراباتی چنین ،‌بی خرقه دور انداختی

هر چند همچون  وامقی  ،‌فرهاد شیرینت شدم

دلداده مجنون خود از  خسرویی  نشناختی